باروون..
از باروونی مینویسم که من و خیس نکرد.. عاشق کرد..
بارون که میاد یاد شهمیرزاد و خاطرات باروونیش میافتم..
مخصوصا روزای خیس با تو بودن.. کنارت ذره ای از سرما خبری نبود.. فقط گرما و آرامش..
بافتن شالگردن... وای چقدر قشنگ بود..
صدای شر شر بارون گوشامو نوازش میده..
و اینک بارون بر لبه ی پنجره ی احساسم مینشیند..
کلی خاطره مث یه فیلم از جلو چشام رد شد..
امشب و دوست دارم.. با اینکه خیلی خسته ام..
مهربونم دوست داشتنه تورو از همه ی اینا بیشتر دوست دارم ..
واقعا دوست داشتن خیلی بالاتر و بهتر از عشقه..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:41 توسط دختری از ایران زمین..