رفتن به خونه..
سلام.. بالاخره رفتیم خونه ی خودمون.. خدایا شکرت.. خیلی خوشحالم.. فقط دارم روز شماری میکنم کاره کابینتش زودتر تموم شه بریم وسیله هامونو بچینیم..
وقتی انقدر به نظر و انتخابم احترام میذاری احساس میکنم چقدر خوشبختم..
شهرام جونم با اینکه خیلی از شرایط حال خوشحالم ولی غم از دست دادن کوچولومون دلم و میلرزونه..
فرشته ای که نخواست بیاد تو زندگیمون .. نیومده تنهامون گذاشت و رفت.. شاید بخاطر اینکه بهش میگفتیم ناخواسته ناراحت شد و رفت یا شایدم من هنوز لایق مادر شدن نبودم.. اگه بخوام بهش فکر کنم چرا و شایداش دیوونم میکنه.. پس دیگه بهش فکر نمیکنیم و به زندگی ادامه میدیم.. هنوز خیلی پله سر راهمونه که واسه طی کردنش به یه خوشبختیه تام و انرژی مضاعف و تلاش و آرامش و .. نیاز داریم..
به خاطر همه چی ازت ممنونم..
فردا هم قشنگترین روز زندگیمونه.. اولین سالگرد ازدواجمون.. با هم تو خونه خودمون..
میخوام مثل همه ی روزا به یادموندنی بشه..
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 10:50 توسط دختری از ایران زمین..
|